تبليغاتX
زن معمولی

زن معمولی

زن معمولی

چند روز بعد از عاشورا یه مهمونی رفتم از این دوره های زنونه. اصلا هم حالشو نداشتم ٫فک می کردم حالا ۴ تا از این پیر پاتالای ناقلا میخان عملای جراحی و آرایشگاهاشونو به رخ هم بکشن.

تا نشستم یکیشون گفت نامه مخملبافو که خوندی!؟ اون یکی گفت آره بیانیه ۱۷ هم امروز برام اومد!! هم تعجب کردم هم کلی حال و صفا

تا آخر مهمونی فهمیدم همه اینا ۳۰ سال پیش به اسم کمونیست سالها زندان بودن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 11:18  توسط زهرا  | 

مامان میگفت وقتی عمو جغد شاخ دار مرد همه مون گریه کردیم.

اما من یادم نمیاد.

چه خوبه آدم بدون اینکه استرس جواب پس دادن یا یادآوری داشته باشه عر بزنه

آخه کی میاد وسط مرگ عمو جغد شاخدار ازت بپرسه که چته؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:19  توسط زهرا  | 

هفته پیش با استاد سر اینکه کلاسش برنامه نداره و کلا" رو هوا پیش میره بحث داشتیم..داشتم!(چون برخلاف تصورم کسی همراهیم نکرد.آخه میدونین که ما فقط عادت داریم پشت سر بقیه غر بزنیم) بله دیگه هی من یه چی گفتم و هی اون عین دکمه پلی ضبط حرفشو تکرار کرد.آخرش گفتم اصلا برای من کشیدن یه چیز خاص مسئله ای نیست من میتونم یه دفترم زرافه بکشم(آخه حیوونی که انتخاب کردم زرافه بود) اما از بی برنامگی بدم میاد.

الان من ۳روزه که دارم زرافه میکشم

البته نه اینکه اون گفته باشه ها! رو کم کنیه

۲روز دیگه وقت دارم.دعا کنید چشمه خلاقیتم نخشکه!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:36  توسط زهرا  | 

چند شب پیش سینما اقتباس یه فیلم بر اساس داستان " کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد" گارسیا مارکز گذاشت.فک کنم دایره سانسور داره وسیعتر میشه چون حرفایی که سرهنگ در حالت عصبانیت به کشیش زد رو سانسور کرد!

ولی این صحنه اش بدجور تو خاطرم موند.وقتی که سرهنگ با قاتل پسرش صحبت میکنه یارو میگه که پسر تو هم برای کشتن اومده بود ما هر دو اسلحه داشتیم اما من زودتر شلیک کردم و مرگ آخرین چیزی بود که میتونست از اون یه قهرمان بسازه.

خیلی از این جمله خوشم اومد" مرگ آخرین چیزی بود که میتونست از اون یه قهرمان بسازه"

خداحافظ دکتر تقلبی بیچاره که بر خلاف همقطارانت لو رفتی!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 8:44  توسط زهرا  | 

وقتی قراره دونفره بری سر کلاس می ارزه که تو ترافیک بمونی و چرت بعد از صبحونه رو بزنی!

داری که عنوانش از خودش طولانی تره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 13:18  توسط زهرا  | 

و من امروز با حضور یک فروند مربی شنا در استخر دریافتم که اون چیزی که من تا حالا میرفتم قورباغه نبوده بلکه خرچنگ قورباغه بوده!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:12  توسط زهرا  | 

فک کنم افسردگی گرفتم. آخه هیچی برام مهم نیست.دقیقا هیچیا!

یه اتفاق بد برام افتاد و من راه میرمو آدامس میترکونم! نه ناراحتم نه خوشحال. و نه برای افتادن اتفاق خاصی تلاش میکنم.حتی دیگه از اینکه بلند شم برم خوابگاه تهران پشیمون شدم.آخه نمیدونین اینجا چقد قشنگه. عصرا میرم واسه خودم میدوام اگه حال و حوصله اش باشه و احساساتم رقیق بشه شاید عر و عوری هم راه بندازم(البته که دقیقا هم دلیلشو نمیفهمم!). بلند شم برم تهران چیکار؟وسط اون همه آدم. صب میرم عصر برمیگردم.

کلا" احساس یه گل کلم مطلق رو دارم نه دلم واسه کسی تنگ میشه نه از کسی ناراحتم نه دیدن کسی خوشحالم میکنه نه...

افسرده شدم نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:10  توسط زهرا 

حالا چرا راه افتادین منو دلداری بدین که نترس یه نفر میاد میگیرتتو نمیترشی و اینا؟!

کی خواست شوور کنه.قضیه یه خاطره بود که گفتم دور همیم تعریف کنم.البته که منم بدم نمیاد جناب مربوطه بیاد با اسف سفید ورم داره ببره اما نه دیگه اینقد که بیام اینجا جار بزنم که هاااااای ...

پ.ن: امروز قصد دو در کردن کلاسو داشتم اما انگار داره جور میشه که برم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:38  توسط زهرا  | 

باغ گل و مل خوش است لیکن           بی صحبت یار خوش نباشد

امشب یه حس خوبی داشتم.یه حس سبکی و آرامش.

البته امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه چون تازه امروز رسیدم تهران 

ولی پر از انرژی ام!

- پنجشنبه عروسی یه دوست قدیمی و نزدیکم بود.در واقع ما چهار نفر بودیم تقریبا از دوره هنرستان.دیشب تو عروسی یادمون اومد یه دفه که حرف این چیزا شده بود همه به این نتیجه رسیدیم که اول نوشین ازدواج میکنه و نفر آخرم منم.فعلا که ۵۰درصدش درست از آب در اومد بقیه اشو خدا عالمه!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:11  توسط زهرا  | 

هر از گاهی یه سری ایملای تبلیغاتی مراجع! واسه من میاد که ضمن معرفی مرجع مربوطه به یه سری سوال هم جواب میدن.منم گاهی میخونمشون .دیروز محض کنجکاوی جواب سوال " آیا باید در مقابل محارم روسری بپوشیم " رو باز کردم. با اینکه تقریبا درباره جوابش مطمئن بودمو تو قرآن خونده بودم. میدونین جوابش چی بود؟

: "مستحب است"!

اشکم میخاست در بیاد.

یادم به خوابگاه یزد افتاد. یه دختره ای بود که همش با روسری میگشت.حتی شبا هم با دامن و شلوار میخابید.من یکی احساس خفگی بهم دست میداد. یه دفه ازش پرسیدم چرا همش روسری سرته؟ گفت تو خونه بابام مجبورمون میکنه جلو برادرامون روسری بپوشیم.گفتم حالا که اینجا نه پدرت هست نه برادرات هممونم که دختریم.دربیار روسریتو.

با یه لبخند یه وری تلخ(که هیچوقت اون حالت چهره اش یادم نمیره روسریشو دراورد)

میشه گفت تقریبا کچل بود!

البته که یه چیز طبیعی بود چون اون کله هرگز آفتاب و باد رو به خودش ندیده بود .و طیبعتا من باید انتظارشو میداشتم. اما اون روز هم اشکم در اومد.

من اون موقع یه دختر ۱۷ ساله بودم که هیچوقت دوراز خونه زندگی نکرده بودم.و روحمم از امکان یه همچین چیزی خبر نداشت.

پ.ن: در راستای تمام هماهنگی ها واسه تولد امام رضا(۸/۸ و اینا..) امروز مصادف با تولد داشای دو قلوی منم هست که پسوند اسمشونم رضاست و مامانم هم واسه داشتنشون پیش امام رضا نذر و دعا کرده(میبینی تو رو خدا واسه دختر دار شدن که نذر و دعا نمیکنن) ولی خیلی حال نمودم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:32  توسط زهرا  |